طاقت ان که جمله ای را
که اغاز میکنم به سر برم ندارم.
اه ؟چه سنگین اند وطولانی اند این جملات..؟
روزی بزرگی زندگی را صدا زد دست هایش را گرفت وبه گرمی فشرد و نگاهش را در نگاهش فرو برد واز عظمت زندگی برایش خواند ........بعد از ساعت ها تعریف از افتخارات زندگی .... زندگی لبخند مضحکی زد ورو کرد به ان بزرگوار وگفت ............واما هیچ....؟سالها گذشت ...مرد عالم در حال مرگ هنوزراز ان جمله را نیافته بود مرد بارها وبارها این سوال را از فرزانگان وبزرگان جو یا شده بو د گروهی جواب سر بالا گروهی بحث فلسفی گروهی شوخی اش خوانده بودند در همان حین که مرد رو به قبله بود .دریوزه ای وارد شد . وتکه نانی وخورده پنیری برای شکم گرسنه طلب کرد حاظران دورش کردند...مرد در حال خارج شدن برگشت و نگاهی به مرد عالم کرد ولبخند مضحکی زد ورد شد .مرد بیمار با فریاد دریوزه را به نزد خود خواند و پرسید ای مرد منظور تو از این جمله چه بود؟دریوزه گفت ای عالم این جمله کو تاه چرا تو را این گونه پریشان کرده ؟عالم ماجرارا تعریف کرد ........دریوزه با صدای بلند شروع به خندیدن کرد .حاظران ومرد عالم در تعجب فرو رفتند....دریوزه بلند شد تا خانه را ترک کند عالم نگاهی عاقل اندر صفیحی بر او کرد .دریوزه عصا به دست با ارامشی عمیق رو به عالم کرد وگفت ای مردک دیوانه که سالهاست خود را دانشمند می خوانی وبه منبر می روی واماوای بر ان مردمانی که بر سر منبر تو مینشینند وبه اراجیف تو گوش فرا میدهند این بحث عطیم فلسفی تو چیزی جز توهم پوچی بیش نیست که سالهاست خودت وشاگردانت را مشغول حل این مسئله کردهای معلوم نیست ان روز چه زهر ماری میل کرده بودی که زندگی را با دست و پا وچشم وگوش دیدی؟واما ............شاید هیچ.............
صعود را ادامه بده
شاید
قله تنها در یک قدمی تو باشد
انجمن علمی گروه تاریخ با همکاری نشریه مهر قصد برگزاری همایشی با عنوان همبستگی اقوام ایرانی را در ماههای اتی در سطح دانشگاهی داردو از همین جا از همه کاربرهای عزیز دعوت می کنیم تا ایده ها ونظرات وبخصوص مقالاتشان رادر این راستا در اختیارمان قرار دهند. با تشکر
تا صبح زیرپنجره کور اهنین
بیدار می نشینم و می کاوم اسمان
در راههای گمشده لبهای بی سرود
ای شعر نا سروده!کجا گیرمت نشان
احمد شاملو
نمی دانم شمايي که اکنون نگاهت بر اين سطرها
می لغزد دانشجوی تاريخ هستی يا نه ولی مهم نيست مهم آن است که وجود داری و من برای آن می نويسم که هستم و يقين دارم که اين بودن باارزش است و مسئله همان است بودن يا نبودن. پس می گويم و می نويسم که چرا تاريخ را
نمی بينيم، نمی خوانيم و تحليل نمی کنيم و بر هر آنکه در اين زمينه مشغول است با ديده ای ديگر می نگريم گويا که کار عجيبی انجام می دهد. برای چه گوش ها و چشم هايمان را بستيم تا اجازه دهيم بگويند هر آنچه از معده شان تراوش می شود.
و هر صبح تا شامگاه تعداد زيادی از آن سخنان و کارها را می شنويم. اما تاريخ هميشه می خواهد بگويد از حقيقت و چه مسئوليت بزرگی.
آنچه می بينيم و در انديشه نمی گنجد نتيجه ای پشت کردن به تاريخ را دارد چشم هايت را باز کن و ببين که چگونه داشته هايمان را به تاراج می برند، مگر نمی بينی و
نمی شنوی که ابرقدرتان چه وقت ها و هزينه ها صرف
می کنند که تاريخ را به نفع خود تغيير دهند.
دوستان من نه به خاطر پدرهايمان و نه حتی به خاطر فرزندانمان به خاطر بودنمان برگه های تاريخ را ورق بزنيد و چه زيبا گفت گوته که کسی که از سه هزار سال بهره نگيرد تنگدست به سر می برد.
تاريخ انسان است و انسان ساز. و دقيقا" به خاطر آن است که ناديده گرفته شده است. تاريخ آيينه انسان است، آينه ات را بنگر و در آن دقيق شو و در کنار آن آينده ات را بساز، خودت را بشناس.
وچه دلنشين است سخنان دکتر زرين کوب در مقدمة کتاب تاريخ ايران بعد از اسلام در مورد تاريخ که اينچنين شروع
می کند: تاريخ نه آيينه عبرت است نه کارنامة جهل و جنايت. کسانی که با آن چنين شوخيها کرده اند در حقيقت خواسته اند بعضی از کسانی را که در تاريخ، نام و آوازه يافته اند دست بيندازند يا ستايش و نکوهش کنند. تاريخ راستين سرگذشت زندگی انسان است. سرگذشت زندگی انسانهاست که زندگی کرده اند و حتی در راه آن مرده اند. اما آنچه برای مورخ اهميت دارد آن نيست که اين انسانها چگونه مرده اند،
آن است که اينها چگونه زيسته اند. شک نيست که زندگی از آنچه جهالت و شقاوت انسان خوانده می شود هرگز خالی نيست و از اينجاست که در تاريخ صفحه های آلوده و تيره هست. اما تاريخ، سرگذشت زندگی است و مثل زندگی امری است واقعی:آکنده از جهل و حماقت و آکنده از لطف و عظمت: مثل زندگی؛ هم لغزش دارد و هم جهل و مرگ. کسی که تاريخ را چنانکه هست می نگرد به کمک آن
می تواند فاصلة زمان را در هم بنوردد، و زندگی کنونی خويش را در زندگی انسانهای گذشته و در دنبالة آن مشاهده کند.
و حال بياييد صادقانه به اين پرسش جواب دهيم که می توانيم آينده ای روشن برای خود و جامعه مان بدون در نظر گرفتن تاريخ تصور کنيم؟
نويسنده: صبا منيفی
پس بشارت ده بندگان مرا، آنان که سخن را می شنوند و بهترينش را پيروی می کنند، آنان کسانی هستند که خدای هدايتشان کرده و خردمندان هم آنانند.
در پناه جستن به خداوند
خدايا! به تو پناه می بريم از برانگيختگی و طغيان آزمندی، و شدّت و تندی خشم، و چيرگی حسد، و ضعف و ناتوانی شکيبايي، و کمی قناعت، و بدخويي و اخلاق زشت، و پافشاری و زياده روی در شهوت، و غلبه عصبيّت و پيروی هوس، و سرپيچی از هدايت، و خواب غفلت، و کوشش بيش از حد، و برگزيدن باطل به جای حق و بر گناه پای فشردن، و کوچک شمردن معصيت، و بزرگ دانستن طاعت، و چون توانگران نازيدن و فقيران را خوار شمردن، و نيازمندان را تحقير کردن، و در حقّ زيردستان کوتاهی کردن و نيکی و احسان کسی را که بر ما حقّی دارد، پاس نداشتن. [خدايا به تو پناه می بريم] از اين که پشتيبان ستمگری باشيم، يا ستمديده ای را تنها گذارده، خوارش کنيم، يا آنچه که سزاوار آن نيستيم، بخواهيم، و در آنچه در قلمرو دانايي است و دانش و آگاهی می طلبد، از روی نادانی سخن بگوييم. و به تو پناه می بريم از اينکه درباره کسی در انديشه خيانت باشيم، و در کردارمان، خودپسند و از خودراضی باشيم، و آرزوهای دراز در سر بپروريم؛ و به تو پناه
خدايا! بر محمد و دودمانش درود بفرست، و مرا و همه زنان و مردان باايمان را از همه آنچه را که به زبان آوردم، پناه ده، ای مهربان ترين مهربانان.
فرازهايي از صحيفه سجاديه
سکوت آرامش بخشي تمام کوچه بن بست را فراگرفته بود. با چشم هاي خسته ام از پنجره ای نيمه باز تپش تند قلبم را به دنبال اين سکوت می کشيدم تا شايد در امتداد اين شب، ضربان قلبم برای لحظاتی بايستد. تا شايد از ورای آن بتوانم آرامش را وارد اين سينه تپنده کنم، نه دست هايم توان حس کردن داشت و نه چشم هايم توان ديدن، نه زبانم توان سخن گفتن و پاهايم سرد و سخت و سنگين، در ميان اين سکوت نمی دانم چه ازدحام و چه شوری مرا اين چنين برمی انگيخت که آنچنان آشفته باشم. نگاهم را زوم می کنم به انتهای دور بام در بام، روشن و خاموش، خانه در خانه، چراغ و بی چراغ، چشمانم را می بندم تنها صدايي که به گوش می رسد. صدای حرکت لاستيک های ماشين بر جاده آسفالت است. که به تندی پشت سرهم می گذرند. و من همچنان ايستاده ام و می نگرم با چشمانی بسته می نگرم و می بينم تمامی آنچه را که بايد ديد و نبايد ديد آري از همان جا شروع شد . كه آنچه بايد گفت و نبايد گفت را گفتم ، آنچه بايد شنيد و نباید شنيد،را شنیدم بايد ها و نبايدهايي که تعريف می کند همه بودن تو را همه هستی تو را همه هويتت را، همه افکار و خواسته هايت را، آری تو بايد آنی باشی که در چهارچوب جامعه تعريف شده، اگر تنها جمله ای بگويي که با گفتنش هم رنگ جماعت نباشی، خط می خوری، ترد می شوی
و تعجب و تعجب و سوال وسوال و جالبتر از آن پاسخ و پاسخ... جمله ی تو اين است! از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
می ترسم جملاتم را بر زبانم جاری کنم هميشه جملاتم حک می شود. بر سرخی قلبم، و بعد در پيچ در پيچ اين مغز فکاهی هضم شود تا مجوز بگيرد. مجوز بيان شدن سخن گفتن، حرف زدنی که اولين و مسلم ترين حق انسان است.راستی چرا اينگونه است.
پس برخيز ای انسان: نگاهي به کوره راه رفته بيند از، آنجا را که گذرگاه پنداشتی راه نبود، تو راه را گم کردی، از روی زندگيت گذشتی، سبزه ها و گل های زندگی را نابود کردی حال چگونه می خواهی خوشبخت زيست کنی، آری، براستی فرارويمان چيست؟ آن روشنايي اميد دهنده
ـ آيا در کدامين روز پای آزار در کدامين سرزمين پايان خواهد پذيرفت؟ آيا همه جا چهره ها زرد و قلب ها سياه، زورمندان بر فراز قدرت و ناتوانان در ژرفای ذلتند. آيا همه جا برای تکه نانی و انباشتن شکمی اَزمند، نان بريدن و شکم دريدن، از ديگران کار پذيرايي است؟ آيا همه جا پشتوانه ی زندگی ها، حق خوری و بی عدالتی و ريا و خودپرستی است. اگر اين ها همه هست وآسمان همه جا يک رنگ است. پس آگاهمان سازيد تا بگوييم بر آنانی که برای آزادی انسان، اسارت و زنجير را پذيرفتند تا پيش از اين پای در زنجير و تن در اسارت نسپارند.
اما نه، اندکی تامل کنيد مگر آسمان گرفته، چشم ها را
نمی بينيد؟ مگر خون رنگ دل های زخم خورده را
نمی نگريد؟ مگر آه و ناله ی ستم ديدگان پای در زنجير را نمی شنويد؟ مگر از گناه ناکرده گوسفندان که به تيغ جلاد خيره مانده دگرگون نمی شويد. مگر به کشتزار زندگی لاله هايي را که از خون بی گناه رنگ گرفته نمی بينيد. پس بدين ترتيب چگونه می توانيد، رشته اميدشان بگسليد چگونه می خواهيد به انسان که تازيانه خورده شکنجه ديده، مرگ فرزند پدر و مادر تحمل کرده و در دل سياهی برای رسيدن به سپيدی به خاک تپيده بگوييد که تو برای ستم ديدن، برای شکنجه شدن برای اسارت و تازيانه خوردن آفريده شده ای تو به دنيا آمده ای تا بند بندگی بر گردنت بيندازند و مهر سکوت بر لبهايت بفشارند. . بهر سو که خاطرشان می خواهد بکشانند؟ اگر آفريدگار اين چنين ستمی را روا می داشت و تازيانه او بدن آفريده را سياه می کرد. و زنجير بردگی و استبداد او بر گردن انسان سنگينی می کرد. آنچنان سخت و طاقت فرسا نبود. اما اين انسان بدست انسان، شکنجه می شود و افکار انسان بدست انسان به زنجير کشيده می شود. تازيانه انسان بدنش را سياه کرده، شمشیر انسان قلبش را شکافته و زندان ها به دست انسان بروی او گشوده و بسته شده است.
حال چگونه می توان و می خواهيد تنها پايگاه اميد و ايمان او را به فردا و به روزی که انتقام خويش بازستاند. از او سلب کنيد. آری انسان رنجديده بارها احساس کرد زندگی پوچ است و دروغ است و نيرنگ و فريب. اميدوار بودن و دل بياد روزگاران خوش سپردن ابلهانه است و بی ثمر. پس همچنان که زورمندان زور می گويند و ستم روا می دارند. او هم بايد نيرومند شود و در اين صحنه برای زيستن از ريا و ستم و کشتار دريغ ننمايد.
برو قوی شو اگر راحت جان طلبی
که در نظم طبيعت ضعيف پامال است
پس بايد گفت: اين چنين زيست بايد پست ، من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم بربلند کاج خشک کوچه بن بست
زورمندان کدامند و ضعيفان کيستند؟ مگر نه اينکه که هر 2 انسانند، انسان، پس چرا، بايد به جرم ضعيف بودن، پايمال شوند.
اين انسان نمی تواند بپذيرد که هميشه حق با قدرت فايق است، نمی تواند بپذيرد که هميشه مهر سکوت بر لبان ضعيف جاری است. اگر بپذيرد می ميرد. اگر اين راست باشد. آتش می گيرد و خاکسترش سيمای عدل آفريدگار را تيره می سازد.
گر بدين سان زيست بايد پاک من چه نا پاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه يادگاری حاودان برتر از بی بقای خاک.
با اين مقدمه طولانی که فقط جملاتی است کوتاه از درد دل انسان و انسانيت، براي رهايي از استعمار ، استثمار و استبداد، حسن ادب رابه جا می آوريم. و از تمامی اساتيد و دوستانمان كه ما را در انتشار شماره دوم نشريه مهر همراهي كردن قدردانی می کنيم و در ضمن عرض تبريکی به دانشجويان جديد الورود مخصوصا دانشجويان تاريخ داريم که آغاز تا زه اي را تجربه می کنند.
خوب اين هم از هفد هم شهريور ............واقعا چرا. تا حا لا از خود تون پرسيدين چرا ........بيياين براي يك بار هم كه شده يه طور ديگه به اين روز نگا ه كنيم .سوال بپرسيم چرا بايد بيش از پانصد نفر يا به عبارتي چهار هزار نفر به شكل فجيح قتل عام بشند....جواب اولي كه تو استين داريم..........در راه ازادي و دين اسلام وعدالت و..............خوب كدوم ازادي كدوم عدالت ...........هست كه از طريق قتل عام ملتش بدست مي ياد....من كه مي گم هيچ ازادي وعدالتي و.............با خون ملتش حا صل نمي شه اون چيزي كه حا صل مي شه چيز ي نيست جز قدرت بلي تمام اين مرگ ها به عبارتي قتل عام هاو يا شهادت ها.....فقط پلكا ني يست برا
گر بدين سان زيست با يد پست من چه بي شرمم اگر فانو س عمر م را به رسوا يي نياويزم بر بلند كا ج خشك كو چه بن بست
