تبليغاتX
نشر یه تاريخي-سياسي دانشگا ه ارو ميه

نشر یه تاريخي-سياسي دانشگا ه ارو ميه

سلامي خالي از امواج نور                                                                                                                                                       شايد ان روزي كه اين مطالب را مي نوشتم نمي دونستم اون رزي كه صداي تيك تاك نشريه ووبلاگ مهر خاموش ميشه اين چنين دلبسته ي ان روزها و ان كاغذ هاو ان بحث هاو ان مطلب هاو  و........................وووتنها خاطرات برايم در گيجگاه خسته و پريشانم براي هميشه باقي خواهد ماند.اري  هر چه گوش فرا ميدهم صدايي نمي ايد چه زود پايان راه رسيد اري مهر تمام شد .ايا اغازي خواهد بود............................واما زندگي بد رسمي است تا مي خواهي اوج بگيري ................... وقت رفتن است.نميدانم خواهم توانست مهر دوبارهاي را اغاز كنم................................                                                                                  
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 16:29  توسط سحر فتاح زاده   | 

     نه نمی توانم نمی توانم  .                                            

         طاقت ان که جمله ای را

         که اغاز میکنم به سر برم ندارم.

       اه ؟چه سنگین اند وطولانی اند این جملات..؟ 

روزی بزرگی زندگی را صدا زد دست هایش را گرفت وبه گرمی فشرد و نگاهش را در نگاهش فرو برد واز عظمت زندگی برایش خواند ........بعد از ساعت ها تعریف از افتخارات زندگی .... زندگی لبخند مضحکی زد ورو کرد به ان بزرگوار وگفت ............واما هیچ....؟سالها گذشت ...مرد عالم در حال مرگ هنوزراز ان جمله را نیافته بود مرد بارها وبارها این سوال را از فرزانگان وبزرگان جو یا شده بو د گروهی جواب سر بالا گروهی بحث فلسفی گروهی شوخی اش خوانده بودند در همان حین که مرد رو به قبله بود .دریوزه ای وارد شد . وتکه نانی وخورده پنیری برای شکم گرسنه طلب کرد حاظران دورش کردند...مرد در حال خارج شدن برگشت و نگاهی به مرد عالم کرد ولبخند مضحکی زد ورد شد .مرد بیمار با فریاد دریوزه را به نزد خود خواند و پرسید ای مرد منظور تو از این جمله چه بود؟دریوزه گفت ای عالم این جمله کو تاه چرا تو را این گونه پریشان کرده ؟عالم ماجرارا تعریف کرد ........دریوزه با صدای بلند شروع به خندیدن کرد .حاظران ومرد عالم در تعجب فرو رفتند....دریوزه بلند شد تا خانه را ترک کند عالم نگاهی عاقل اندر صفیحی بر او کرد .دریوزه عصا به دست با ارامشی عمیق رو به عالم کرد وگفت ای مردک دیوانه که سالهاست خود را دانشمند می خوانی وبه منبر می روی واماوای بر ان مردمانی که بر سر منبر تو مینشینند وبه اراجیف تو گوش فرا میدهند این بحث عطیم فلسفی تو چیزی جز توهم پوچی بیش نیست که سالهاست خودت وشاگردانت را مشغول حل این مسئله کردهای معلوم نیست ان روز چه زهر ماری میل کرده بودی که زندگی را با دست و پا وچشم وگوش دیدی؟واما ............شاید هیچ.............

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 17:5  توسط سحر فتاح زاده   | 

مبارزه هرقدر صعب

صعود را ادامه بده

شاید

قله تنها در یک قدمی تو باشد

انجمن علمی گروه تاریخ با همکاری نشریه مهر قصد برگزاری همایشی با عنوان همبستگی اقوام ایرانی را در ماههای اتی در سطح دانشگاهی داردو از همین جا از همه کاربرهای عزیز دعوت می کنیم تا ایده ها ونظرات وبخصوص مقالاتشان رادر این راستا در اختیارمان قرار دهند. با تشکر

تا صبح زیرپنجره کور اهنین

بیدار می نشینم و می کاوم اسمان

در راههای گمشده لبهای بی سرود

ای شعر نا سروده!کجا گیرمت نشان

                                 احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 12:20  توسط سحر فتاح زاده   | 

نمی دانم شمايي که اکنون نگاهت بر اين سطرها
 می لغزد دانشجوی تاريخ هستی يا نه ولی مهم نيست مهم آن است که وجود داری و من برای آن می نويسم که هستم و يقين دارم که اين بودن باارزش است و مسئله همان است بودن يا نبودن. پس می گويم و می نويسم که چرا تاريخ را
 نمی بينيم، نمی خوانيم و تحليل نمی کنيم و بر هر آنکه در اين زمينه مشغول است با ديده ای ديگر می نگريم گويا که کار عجيبی انجام می دهد. برای چه گوش ها و چشم هايمان را بستيم تا اجازه دهيم بگويند هر آنچه از معده شان تراوش می شود.

و هر صبح تا شامگاه تعداد زيادی از آن سخنان و کارها را می شنويم. اما تاريخ هميشه می خواهد بگويد از حقيقت و چه مسئوليت بزرگی.

آنچه می بينيم و در انديشه نمی گنجد نتيجه ای پشت کردن به تاريخ را دارد چشم هايت را باز کن و ببين که چگونه داشته هايمان را به تاراج می برند، مگر نمی بينی و
 نمی شنوی که ابرقدرتان چه وقت ها و هزينه ها صرف
 می کنند که تاريخ را به نفع خود تغيير دهند.

 

 

 

دوستان من نه به خاطر پدرهايمان و نه حتی به خاطر فرزندانمان به خاطر بودنمان برگه های تاريخ را ورق بزنيد و چه زيبا گفت گوته که کسی که از سه هزار سال بهره نگيرد تنگدست به سر می برد.

تاريخ انسان است و انسان ساز. و دقيقا" به خاطر آن است که ناديده گرفته شده است. تاريخ آيينه انسان است، آينه ات را بنگر و در آن دقيق شو و در کنار آن آينده ات را بساز، خودت را بشناس.

وچه دلنشين است سخنان دکتر زرين کوب در مقدمة کتاب تاريخ ايران بعد از اسلام در مورد تاريخ که اينچنين شروع
 می کند: تاريخ نه آيينه عبرت است نه کارنامة جهل و جنايت. کسانی که با آن چنين شوخيها کرده اند در حقيقت خواسته اند بعضی از کسانی را که در تاريخ، نام و آوازه يافته اند دست بيندازند يا ستايش و نکوهش کنند. تاريخ راستين سرگذشت زندگی انسان است. سرگذشت زندگی انسانهاست که زندگی کرده اند و حتی در راه آن مرده اند. اما آنچه برای مورخ اهميت دارد آن نيست که اين انسانها چگونه مرده اند،

آن است که اينها چگونه زيسته اند. شک نيست که زندگی از آنچه جهالت و شقاوت انسان خوانده می شود هرگز خالی نيست و از اينجاست که در تاريخ صفحه های آلوده و تيره هست. اما تاريخ، سرگذشت زندگی است و مثل زندگی امری است واقعی:آکنده از جهل و حماقت و آکنده از لطف و عظمت: مثل زندگی؛ هم لغزش دارد و هم جهل و مرگ. کسی که تاريخ را چنانکه هست می نگرد به کمک آن
می تواند فاصلة زمان را در هم بنوردد، و زندگی کنونی خويش را در زندگی انسانهای گذشته و در دنبالة آن مشاهده کند.

و حال بياييد صادقانه به اين پرسش جواب دهيم که می توانيم آينده ای روشن برای خود و جامعه مان بدون در نظر گرفتن تاريخ تصور کنيم؟

نويسنده: صبا منيفی


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:22  توسط سحر فتاح زاده   | 

«فَبَشِّر عِبادِالَّذينَ يَشتَمِعُونَ القَولَ فَيَتَّبِعُونَ اَحسَنَه اولئِکَ الَّذِينَ هَديهُمُ اللهُ وَ اولئِکَ هُم اولوالالباب»؛

پس بشارت ده بندگان مرا، آنان که سخن را می شنوند و بهترينش را پيروی می کنند، آنان کسانی هستند که خدای هدايتشان کرده و خردمندان هم آنانند.

 


در پناه جستن به خداوند

خدايا! به تو پناه می بريم از برانگيختگی و طغيان آزمندی، و شدّت و تندی خشم، و چيرگی حسد، و ضعف و ناتوانی شکيبايي، و کمی قناعت، و بدخويي و اخلاق زشت، و پافشاری و زياده روی در شهوت، و غلبه عصبيّت و پيروی هوس، و سرپيچی از هدايت، و خواب غفلت، و کوشش بيش از حد، و برگزيدن باطل به جای حق و بر گناه پای فشردن، و کوچک شمردن معصيت، و بزرگ دانستن طاعت، و چون توانگران نازيدن و فقيران را خوار شمردن، و نيازمندان را تحقير کردن، و در حقّ زيردستان کوتاهی کردن و نيکی و احسان کسی را که بر ما حقّی دارد، پاس نداشتن. [خدايا به تو پناه می بريم] از اين که پشتيبان ستمگری باشيم، يا ستمديده ای را تنها گذارده، خوارش کنيم، يا آنچه که سزاوار آن نيستيم، بخواهيم، و در آنچه در قلمرو دانايي است و دانش و آگاهی می طلبد، از روی نادانی سخن بگوييم. و به تو پناه می بريم از اينکه درباره کسی در انديشه خيانت باشيم، و در کردارمان، خودپسند و از خودراضی باشيم، و آرزوهای دراز در سر بپروريم؛ و به تو پناه

می بريم از اينکه [نسبت به ديگران] بددل و بدطينت باشيم، و گناهان کوچک را خرد و ناچيز بدانيم، و از اين که شيطان بر ما چيره گردد، يا اين که روزگار به ما گزند و آسيب رساند و سلطان ستمگر زمان، ما را در خود هضم کند و ايمانمان را تباه سازد، و به تو پناه می بريم از اينکه دست خود را به اسراف بيالاييم، و روزی کفاف را از دست بدهيم؛ و پناه می جوييم به تو از سرزنش و ملامت دشمنان و از نياز بردن به همگنان، و زيستن درمشقّت و رنج، و مردن بدون آمادگی و بی زاد و توشه. و پناه می بريم به تو از عظيم ترين اندوه و دريغ، و از بزرگ ترين مصيبت و بلا، و زشت ترين شقاوت ها و از بدی فرجام، و ناکامی و نامرادی از پاداش، و از رسيدن کيفر و آمدن عذاب.

خدايا! بر محمد و دودمانش درود بفرست، و مرا و همه زنان و مردان باايمان را از همه آنچه را که به زبان آوردم، پناه ده، ای مهربان ترين مهربانان. 

      فرازهايي از صحيفه سجاديه


+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:20  توسط سحر فتاح زاده   | 

 

حرف اول؛ برخيز ای انسان

سکوت آرامش بخشي تمام کوچه بن بست را فراگرفته بود. با چشم هاي خسته ام از پنجره ای نيمه باز تپش تند قلبم را به دنبال اين سکوت می کشيدم تا شايد در امتداد اين شب، ضربان قلبم برای لحظاتی بايستد. تا شايد از ورای آن بتوانم آرامش را وارد اين سينه تپنده کنم، نه دست هايم توان حس کردن داشت و نه چشم هايم توان ديدن، نه زبانم توان سخن گفتن و پاهايم سرد و سخت و سنگين، در ميان اين سکوت نمی دانم چه ازدحام و چه شوری مرا اين چنين برمی انگيخت که آنچنان آشفته باشم. نگاهم را زوم می کنم به انتهای دور بام در بام، روشن و خاموش، خانه در خانه، چراغ و بی چراغ، چشمانم را می بندم تنها صدايي که به گوش می رسد. صدای حرکت لاستيک های ماشين بر جاده آسفالت است. که به تندی پشت سرهم می گذرند. و من همچنان ايستاده ام و می نگرم با چشمانی بسته می نگرم و می بينم تمامی آنچه را که بايد ديد و نبايد ديد آري از همان جا شروع شد . كه آنچه بايد گفت و نبايد گفت را گفتم ،   آنچه بايد شنيد و نباید شنيد،را شنیدم بايد ها و نبايدهايي که تعريف می کند همه بودن تو را همه هستی تو را همه هويتت را، همه افکار و خواسته هايت را، آری تو بايد آنی باشی که در چهارچوب جامعه تعريف شده، اگر تنها جمله ای بگويي که با گفتنش هم رنگ جماعت نباشی، خط می خوری، ترد می شوی

 

 

 

 

 

 

 

 


و تعجب و تعجب و سوال وسوال و جالبتر از آن پاسخ و پاسخ... جمله ی تو اين است! از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟

جمله او اين است؟.... جمله ما اين است؟.... جمله من چيست؟  

 

 

 

 

می ترسم جملاتم را بر زبانم جاری کنم هميشه جملاتم حک می شود. بر سرخی قلبم، و بعد در پيچ در پيچ اين مغز فکاهی هضم شود تا مجوز بگيرد. مجوز بيان شدن سخن گفتن، حرف زدنی که اولين و مسلم ترين حق انسان است.راستی چرا اينگونه است.

پس برخيز ای انسان: نگاهي به کوره راه رفته بيند از، آنجا را که گذرگاه پنداشتی راه نبود، تو راه را گم کردی، از روی زندگيت گذشتی، سبزه ها و گل های زندگی را نابود کردی حال چگونه می خواهی خوشبخت زيست کنی، آری، براستی فرارويمان چيست؟ آن روشنايي اميد دهنده که پيش می خواند آب است يا سراب؟ زندگی چيست؟ و انسانيت و آدميت چه می خواهند؟ آزادی... اين راه که گامی هموار است و کوبيده و زمانی سنگلاخ!؟

ـ آيا در کدامين روز پای آزار در کدامين سرزمين پايان خواهد پذيرفت؟ آيا همه جا چهره ها زرد و قلب ها سياه، زورمندان بر فراز قدرت و ناتوانان در ژرفای ذلتند. آيا همه جا برای تکه نانی و انباشتن شکمی اَزمند، نان بريدن و شکم دريدن، از ديگران کار پذيرايي است؟ آيا همه جا پشتوانه ی زندگی ها، حق خوری و بی عدالتی و ريا و خودپرستی است. اگر اين ها همه هست وآسمان همه جا يک رنگ است. پس آگاهمان سازيد تا بگوييم بر آنانی که برای آزادی انسان، اسارت و زنجير را پذيرفتند تا پيش از اين پای در زنجير و تن در اسارت نسپارند.

بگوييم؛ روزگارانی دراز، محال انديش بوده ايد و به آينده ای موهوم دلخوش داشته ايد، بگوييم بيهوده بود و دروغ و فريب... همه اينها را می گوييم، تا با نااميدی تن به مرگ، تن به سکوت و تن به مرداب بسپارند. بگذاريد بميرند. صادقانه بميرند، بی آنکه فريب خورده باشند، بگذاريد لااقل در برای خدای انديشه، سرافراز باشند. اين شرمندگی، مرگی کاهنده خواهد بود که با داشتن انديشه فريب خورده اند و پذيرای ستم شده اند. تنها بدين اميد که روزگاری به آزادی و برابری، خواهند رسيد. در حاليکه اين واژه ها دل خوشکنکی بيش نبوده و هرگز در واژه

 

 

 

نامه انسان، حقيقت و اصالت نداشته اند بگوييد و راحت کنيد.«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بند چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند.»

اما نه، اندکی تامل کنيد مگر آسمان گرفته، چشم ها را
نمی بينيد؟ مگر خون رنگ دل های زخم خورده را
نمی نگريد؟ مگر آه و ناله ی ستم ديدگان پای در زنجير را نمی شنويد؟ مگر از گناه ناکرده گوسفندان که به تيغ جلاد خيره مانده دگرگون نمی شويد. مگر به کشتزار زندگی لاله هايي را که از خون بی گناه رنگ گرفته نمی بينيد. پس بدين ترتيب چگونه می توانيد، رشته اميدشان بگسليد چگونه می خواهيد به انسان که تازيانه خورده شکنجه ديده، مرگ فرزند پدر و مادر تحمل کرده و در دل سياهی برای رسيدن به سپيدی به خاک تپيده بگوييد که تو برای ستم ديدن، برای شکنجه شدن برای اسارت و تازيانه خوردن آفريده شده ای تو به دنيا آمده ای تا بند بندگی بر گردنت بيندازند و مهر سکوت بر لبهايت بفشارند. . بهر سو که خاطرشان می خواهد بکشانند؟ اگر آفريدگار اين چنين ستمی را روا می داشت و تازيانه او بدن آفريده را سياه می کرد. و زنجير بردگی و استبداد او بر گردن انسان سنگينی می کرد. آنچنان سخت و طاقت فرسا نبود. اما اين انسان بدست انسان، شکنجه می شود و افکار انسان بدست انسان به زنجير کشيده می شود. تازيانه انسان بدنش را سياه کرده، شمشیر انسان قلبش را شکافته و زندان ها به دست انسان بروی او گشوده و بسته شده است.

حال چگونه می توان و می خواهيد تنها پايگاه اميد و ايمان او را به فردا و به روزی که انتقام خويش بازستاند. از او سلب کنيد. آری انسان رنجديده بارها احساس کرد زندگی پوچ است و دروغ است و نيرنگ و فريب. اميدوار بودن و دل بياد روزگاران خوش سپردن ابلهانه است و بی ثمر. پس همچنان که زورمندان زور می گويند و ستم روا می دارند. او هم بايد نيرومند شود و در اين صحنه برای زيستن از ريا و ستم و کشتار دريغ ننمايد.

برو قوی شو اگر راحت جان طلبی

که در نظم طبيعت ضعيف پامال است

 

 

 

 

پس بايد گفت: اين  چنين زيست بايد پست  ، من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم بربلند کاج خشک کوچه بن بست

زورمندان کدامند و ضعيفان کيستند؟ مگر نه اينکه که هر 2 انسانند، انسان، پس چرا، بايد به جرم ضعيف بودن، پايمال شوند.

اين انسان نمی تواند بپذيرد که هميشه حق با قدرت فايق است، نمی تواند بپذيرد که هميشه مهر سکوت بر لبان ضعيف جاری است. اگر بپذيرد می ميرد. اگر اين راست باشد. آتش می گيرد و خاکسترش سيمای عدل آفريدگار را تيره می سازد.

آری انسان هر بار که دل به مرگ سپرد بدان سان ستم ديده ،دوران ستمگری را دراز و اميدش کاهش يافت و دلش از آرزوی رسيدن به سپيدي تنها گشت . بر خاک نشست تا جاودان بخسبد. اما فريادی او را برانگيخت برخيز ای انسان! بی هيچ وحشتی راه را آغاز کن، چون کوه نترس ای انسان، آن خون، خون زندگی ايست. اکنون نيز دير نشده، برای بازگشتن و آزاد شدن هيچ وقت دير نيست مگر نمی خواهی آزاد باشی؟ پس چشمانت را ببند و نگاهت را از دور دست ها  بگير و در درونت خلاصه کن، بينشت را در خودت جستجو کن و ببين ، حس کن، بخوان و بگو، همه بايدها و نبايدها را و بياب چشمه جوشاني  که ايمانش نام است و انسان راهش را يافت و آغاز کرد.

گر بدين سان زيست بايد پاک من چه نا پاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه يادگاری حاودان برتر از بی بقای خاک.

با اين مقدمه طولانی که فقط جملاتی است کوتاه از درد دل انسان و انسانيت، براي رهايي از استعمار ، استثمار و استبداد، حسن ادب رابه جا می آوريم. و از تمامی اساتيد و دوستانمان كه ما را در انتشار شماره دوم نشريه مهر همراهي كردن قدردانی می کنيم و در ضمن عرض تبريکی به دانشجويان جديد الورود مخصوصا دانشجويان تاريخ  داريم که آغاز تا زه اي را تجربه می کنند.

 )به قلم مدير مسئول
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 11:14  توسط سحر فتاح زاده   | 

و این شروع دیگری است اغاز هایی که سپری میشود واما دریغ ازپایان .پایانی نیست و همچنان اغاز ها تکرار می شوند تکرار بی سرانجامی که نا کجا اباد را فریاد می زند نا کجا ابا دی که امروز با نام دمکرا سی فردا با نام ....
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:32  توسط سحر فتاح زاده   | 

خوب اين هم  از هفد هم شهريور ............واقعا چرا. تا حا لا از خود تون  پرسيدين چرا ........بيياين  براي يك بار هم كه شده يه طور ديگه  به اين روز نگا ه كنيم  .سوال  بپرسيم چرا بايد بيش از پانصد نفر يا به عبارتي چهار هزار نفر به شكل فجيح قتل عام بشند....جواب اولي كه تو استين داريم..........در راه ازادي و دين اسلام وعدالت و..............خوب كدوم ازادي كدوم عدالت ...........هست كه از طريق قتل عام ملتش بدست مي ياد....من كه مي گم هيچ ازادي وعدالتي و.............با خون ملتش حا صل نمي شه اون چيزي كه حا صل مي شه چيز ي نيست جز قدرت  بلي تمام اين مرگ ها به عبارتي قتل عام هاو يا شهادت ها.....فقط پلكا ني يست برا ي ادعا يا تثبيت يانمايش قدرت كه امروزه در جامعه بين المللي قد رت سياسي  مي تو نه قرت هاي نظامي واقتصادي وفرهنگي و.. تحت تا ثير قرار بده و اون جا ست كه انسان هاي پر ادعا يي پيدا مي شن وجان انسان هارو پرت گاهي براي قددرت خودشون قرار ميدن ولي واقعا ما انسان ها چطور باز يچه ي دست اين قدرت ها مي شيم تا با سو استفاده از ما قدرت به دست بيارن  چطو ر با واژه ها بازي ميكنن و ما رو مهره اصلي قرار ميدن هميشه تصور مي كنيم اين ماييم كه داريم بازي ميكنيم در صور تي كه سالهست داريم بازي مي خو ريم  مسخره است نه شايد از خيلي از اون هايي كه تو اين مسير بازي خور دن و حتي شهيد شدن يا مردن  بپر سيم واقعا چرا نتو نه بگه چرا . چرا به خا طر واژه يا حتي مفهو م نا سيو ناليستي يا فا شيسم يا نا زيسم يا دمكرا سي يا ازادي ياكومنيسم يا دين مرگ رو باور كرده نمي دو نم شايد يه رو زي خود من روزي اسير اين چنين واژه هايي بشم و اون روز  انچناني با شم تا امروز بگن يا بگم از ما ست كه بر ما ست........................... 

 

 

 

گر بدين سان زيست با يد پست من چه بي شرمم اگر فانو س عمر م را به رسوا يي نياويزم بر بلند كا ج خشك كو چه بن بست

 

گر بدين سان زيست پا ك من چه نا پا كم اگر ننشانم از ايمان خود چون كوه  يا دگاري جا ودانه بر تراز بي بقائي خاك
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:52  توسط سحر فتاح زاده   | 

از انجا که محصره شهر کرمان توسط نیروهای اغا محمد خان قاجار بیش از یک ماه به طول انجامید، میان مورخان بسر روزی که خان قاجار (در ان زمان هنوز تاجگذاری نکرده بود که او را شاه خطاب کنند) پس از سقوطشهر دستور در اوردن ۲۰هزار جفت چشم  از مردان و قتل چهار هزار نفر دیگر و فروش اسیران به بردگی و تخریب کرمان را صادر کرد با جزئی تفاوت ،اختلاف نظر است چنین بر می اید که این جنایت کم سابقه چند روز پیش از اغاز تابستان و به قول غالب ۱۷ زوئن در سال ۱۷۹۴ میلادی روی داده است. چنین فاجعه بشری که نهایت وحشی گری بوده در ایامی روی داده که انقلاب فرانسه به سراسر اروپا گسترش می یافت و به همراه ان منشور حقوق بشر ، ناپلئون به عنوان زنرال انقلاب گام به میدان گذارده بود، همه جا صحبت از غقاید منتیسکو و جان لاک بود . در امریکا ،سه سال از تصوئب اصلاحیه های قانون اساسی این فدرا سیون معروف به (بیل ا ورایتنر) می گذشت که حقوق انسان رز جمله حق حمل اسلحه را تضمین کرده بود، در المان،فردریک شیلر اموزش زیبایی هنرهای انسانی و زیبایی شناسی را توصیه می کرد ، در اروپا بردگی لغو و مقررات تثبیت قیمت ها به اجرا در مل امذ و... گناه کرمانی ها تنها این بوده که به رئیس وقت کشور پناه اورده و از شهر خود در برابر حمله خان قاجار که دولت وقت، او را یاغی اعلام کرده بود   دفاع کرده بودند . عمل خان قاجار از ان جهت در تاریخ بشر یک جنایت شگقتی اور عنوان گرفته است که این خان مدعی ریاست بر کشور بود و با مردمی که می خواست بر انان حکومت  کند و ملت او با شند چنین رفتاری کرده بود .                                                                                                                                                                                         
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 1:55  توسط صبا منیفی  | 

ترا ای کهن بوم بر دوست دارم

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 20:27  توسط صبا منیفی  |